تبليغاتX
خاطرات شنوایی 86
خاطرات شنوایی 86

یادش به خیر سال دوم  جو گیر شده بودیم واسه کنگره ثبت نام کردیم!!!! (حیفه پول نبود. خُب مجانی هم میشد رفت دیگه)

از اون جایی که دیگه خیلی ما رو جو گرفته بود. هر سه روز کنگره رو شرکت کردیم و از اون بدتر اینکه روز اول کنگره کتاب کتز هم خریدییییییییییییییییییییییم!!!! (آخه تو دانشکده نمی شد خرید)

این داستان جو گیر شدن ما هم چنان ادامه داشت آخه تمام مدت ارائه مقاله ها تو سالن بودیم و به غرفه ها سر نمیزدیم.

خلاصه روز اول تموم شد و ما (من و اعظم) با زحمت و مشقت فراوان پکیج هایی که از غرفه ها گرفته بودیم و کتز عزیز! رو با سختی و مشقت تمام به خوابگاه رسوندیم.

اون روز ما تو مسابقه یکی از غرفه ها شرکت کرده بودیم و منتظر نتیجه ی مسابقه بودیم غافل از اینکه وقتی در حال گوش دادن به مطالب علمی بودیم قرعه کشی انجام شده و هر کس که اسمش در اومده و اون لحظه اونجا نبوده اسمش کنار گذاشته شده بود.

روز دوم فهمیدیم اسم اعظم تو قرعه کشی در اومده و چون اونجا نبوده جایزش (اتوسکوپ) به کس دیگه ای اهدا شده. وقتی اعظم این خبرو شنید قیافش دیدنی بود.

 جالب تر اینکه وقتی اسمشو کنار گذاشتن دومین اسمی که برداشتن اسم من بود!!!

نه شما بگو این شانسه که ما داریم؟!!

نه سر درآوردیم ارائه ها چی بودن نه جایزه گرفتیم فقط حسرتشو خوردیم.

این بود خاطره ی ما از هشتمین کنگره شنوایی شناسی ایران.

به امید دیدار شما عزیزان در یازدهمین کنگره شنوایی شناسی


نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 1:31 توسط فاطمه عباسی| |

به دوستان عزیزی که مقالشون تو کنگره پذیرش گرفته تبریک میگم. همکلاسیای عزیز خوشحال میشم همتون رو در کنگره یازدهم ببینم.لطفا سعی کنید همه تون حضور یابید.
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 12:57 توسط محیا شریفی نیک| |

یا مقلب القلوب و البصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و احوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

نوروز این رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند...

 

حلول سال نو و بهار پرطراوت را

به تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت

را از درگاه خداوند متعال و سبحان برای شما دوستان مسئلت مینمایم.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 1:25 توسط مهدی زارع بیدکی| |

یه 80 سالی داشت. اومده بود برا تست شنوایی.

جرم گوشش خیلی زیاد بود. نمیشد تمپانو گرفت. گفتم باید بری دکتر گوشتونو شستشو بده. میگفت دکتر گفته باید نوار گوش بگیری بعد!

خلاصه به اجبار تست گرفتم پیرگوشی و جرم گوش : یه افت mixed شدید.

دوباره بهش توضیح دادم که باید بره دکتر گوششو شستشو بده بعد بیاد. گفت باشه

هفته بعد اومد بازم واسه شستشو نرفته بود می گفت دکتر گفته باید نوار گوش بگیری بعد!

دوباره بردمش تو اتاقک دوباره ارسالِ یه سری بوق و سوت

اومد بیرون گفت دستت درد نکنه از اون هفته که اومدم نوار گوش گرفتی گوشم خیلی بهتر شده. دستت درد نکنه الان خیلی خوب شده!!! یه پنج هزاری هم گذاشت تو جیبم! حالا هی از من انکار و از اون اصرار.

بالاخره پولشو پس دادم.

کلی خوشحال و شادان رفت البته پیش دکتر نه. رفت خونه! آخه گوشش خوب شده بود!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 14:17 توسط فاطمه عباسی| |

همینطور که دستگاه OAE دستم بود برای نسخه پیچی پیش پزشک عمومی رفتم.

 دستگاه رو گذاشتمش رو میز دکتر.

 پرسید این چیه کلی براش توضیح دادم که دستگاه OAEو(کلیک کلیک کلیک...).

 بعد از اینکه نسخم پیچیده شد خواستم از اتاق دکتر برم بیرون

برگشت گفت خانم این فازمترتونو جا نذارید!!!

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 16:9 توسط محیا شریفی نیک| |

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 18:12 توسط پریوش بهاری| |

کودک 4ساله ای همراه مادرش برای شنوایی سنجی وارد کلینیک ادیومتری بزرگسالان شد.به قیافه بچه نمیومد همکاری نداشته باشه براساس تاریخچه ای که از مادرش گرفتم فهمیدم فقط برای چک آپ اومدن.

شروع تست بچه (تاریخچه گیری از بچه)

ادیلوژیست:خب عزیزم اسمت چیه؟

کودک: سکوت

ادیلوژیست: مهد کودک میری؟

کودک:سکوت

ادیلوژیست: یه شعر برام میخونی؟

کودک: سکوت

مادر:دخترم هر چی خاله میگه گوش کن میخاد بهت جایزه بده!!

ادیلوژیست: آره گلم میخام بهت جایزه بدم!!!

خلاصه با هزار بدبختی آستانه های کودک رو به دست آوردم ودر حین آستانه گیری میگفتم خاله جواب بده میخام بهت جایزه بدم.....

کار که تموم شد خاستم بهش پاداش شکلات بدم دیدم شکلات مطب تموم شده!!!

ادیولوزیست: خب کودک یادش میره گفتم جایزه میدم.

کودک: خاله جایزه مو بده !!!!

ادیلوژیست: خاله مامان الان بهت میده!!!

کودک: نه تو باید جایزه مو بدی بده بده زود باش پول مهد کودکمو بده تو باید پول مهد کودکمو حساب کنی بابت جایزه.مهرتو بده اصلا بده بده.....

اصلا به اون کودک نمیومد انقدر اقتصادی باشه!!!

البته اینم تجربه ای بود!!

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 14:23 توسط محیا شریفی نیک| |

 

http://s2.picofile.com/file/7271313545/a.jpg

  

 

http://s2.picofile.com/file/7271323545/b.jpg

وقتی بیمار در زمینه تعمیر سمعک به خودکفایی میرسد...

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:52 توسط پریوش بهاری| |

ترم یک بودیم فیزیولوژی داشتیم هر قسمتشو یه استادی درس میداد.

دومین (شایدم سومی) استادی که اومد، شروع کرد اسلاید گذاشتن اونم از نوع انگلیسی تمام کلماتی هم که استفاده می کرد انگلیسی بودو ما تا حالا نشنیده بودیم.

45 دقیقه درس داد. منم هیچی نمیفهمیدم اولش فکر کردم فقط خودم اینجوریم بدجوری حالم گرفته شده بود یه نگاه به هم کلاسیام انداختم دیدم قیافه ی همه یه جوریه از چندتاشون پرسیدم معلوم شد کسی چیزی متوجه نشده یهو همه زدیم زیر خنده استاده هاج و واج نگامون میکرد.

پرسید چیزی شده؟ ماهم قضیه رو گفتیم بنده خدا مجبور شد دوباره همه مطالبی که تدریس کرده بود رو دوباره توضیح بده اما این دفعه با یه بیان ساده تر ولی انصافاً قشنگ توضیح داد.

خُب تو که میتونستی به این قشنگی توضیح بدی چرا از اول این کارو نکردی؟!!!!


راستی کسی اسم استادو یادش نمیاد؟! اگه یادتون میاد لطفاً تو نظرا بذارین. ممنون

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 11:30 توسط فاطمه عباسی| |

یادش به خیر. اولین جلسه کلاس آسیب شناسی بود تو بیمارستان رازی. استاده شروع کرد به درس دادن یکی یکی بچه ها خوابشون گرفت. نیم ساعت که گذشت اکثراً خواب بودن.

بغل دستی من که مثلاً داشت جزوه می نوشت هی خودکار از دستش میفتاد. جلوییام که انگار تو اتوبوس خوابشون برده باشه.

 استاد که این اوضاع رو دید گفت 5 دقیقه استراحت کنین. همه از خواب پا شدن با چنان شور و اشتیاقی با هم حرف میزدن که انگار نه انگار هم اینا بودن که خوابشون میومد!!! همه رو فرم اومده بودن!

نمردیم و معنای استراحتم فهمیدیم


نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:3 توسط فاطمه عباسی| |

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!

بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی

بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی

بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم  . .


همه لحظه های پایانی پاییزتان  ، پر از خش خش آرزوهای قشنگ ..

یلدا مبارک

.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 18:45 توسط عبدالحکیم جوربنیان| |

می گفت گوش راستش اصلاً نمیشنوه از بچگی اینجوری شده و دیگه نیاز به تست کردنش نیست.

منم گفتم از گوش چپ آزمایش رو شروع می کنیم

طبق معمول شاسی خراب بود ازش خواستم هر وقت صدا رو شنید با خودکار بزنه رو میز

من همینجوری شدت و بالا و بالا تر می بردم اما خبری از جواب نبود

با خودم گفتم شاید گوشی ها رو جابجا گذاشتم اما نه جاشون درست بود

گفتم شاید خودش گوش چپ و راست و قاطی کرده با دست به گوشش اشاره کردم و گفتم همین گوش (گوش راست) نمیشنوه گفت: آره

شدتا رو انقدر برده بودم بالا که همه رو خودم میشنیدم

باهاشم که صحبت میکردم اثری از کم شنوایی دیده نمیشد

شدت صدا رو زیاد کردم و گفتم آقا میشنوین؟!!!

دیگه جواب نمیداد!!!!

مگه با یه گوشی گذاشتن کل شنواییش مختل شده؟!!!

خیلی طول کشیده بود و بقیه افراد پشت در منتظر بودن

گوشی رو برداشتم و گفتم: آقا این صداها رو نمیشنیدین؟!!

گفت: چرا خیلی هم بلند بودن

- پس چرا نمیزدین روی میز؟

- ئه مگه باید میزدم رو میز؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی به هر علتی فکر میکردم الا این یکی


 


دوباره گوشی رو گذاشتم و شروع کردم به تست گرفتن گوش چپش نرمالِ نرمال بود

فقط من موندم چرا وقتی ازش پرسیدم میشنوین یا نه جواب نداد؟! اونم حتماً حواسش نبود!


وقتی آزمایش تموم شد پشت در واسه خودش صفی تشکیل شده بود

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 23:49 توسط فاطمه عباسی| |

یادش بخیر بچگیامون. چه ریاضیدانی بودیم برا خودمون!! وقتی می خواستم نماز بخونم همون رکعت اول حمد و سوره و تسبحاتشو می گفتم بعد تند و تند رکوع و سجده هاشو می رفتم.
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 22:28 توسط مسعود صادقی پور| |

مولای ما نمونه دیگر نداشته است

اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم

این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی

آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود

شهری که جز علی در دیگر نداشته است

       (سیدحمیدرضا برقعی)

عيد کمال دين , سالروز اتمام نعمت و هنگامه اعلان وصايت و ولايت امير المومنين عليه السلام بر  همگان خجسته باد.
                     
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 18:38 توسط اعظم حسینی| |

دیروز صبح که از خواب پا شدم تصمیم گرفتم تو وبلاگ یه پُست بذارم و عید قربانو تبریک بگم اما هرچی تلاش کردم با این سرعت بالا نتونستم مطلب بذارم این کارو تا شب بارها و بارها تکرار کردم اما نشد که نشد عید تموم شد و تبریک عید بی تبریک. اینترنته داریم؟!!!!! سرعت اینترنته داریم؟!!!

.

.

.

عیدتون مبارک با یه روز و نیم تأخیر

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 18:51 توسط فاطمه عباسی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت